در باره خودم: نسيم فکرت (سهراب کابلی) هستم. در کابل زندگی ميکنم. پنج شش بالا بیست عمر دارم. زاده شدهام در سرزمين درد، رنج و بیعدالتی. هرآنچه برای خودم ميخواهم برای ديگران آرزو ميکنم. با ديد نقادانه و گاهی طنزآميز اوضاع سياسی، اجتماعی، فرهنگی و امور مربوط به زنان را دنبال ميکنم. جوانی هستم با يک دنيا آرزو و عشق به ميهنم. در سال 2005 ميلادی از طرف شبکه گزارشگران بدون مرز در فرانسه، برنده جايزه آزادی بيان شدم. و همچنین، جایزه ویژه آزادی بیان سال 2008 میلادی از طرف سازمان اطلاعات و امنیت خبرنگاران در سیینا ایتالیا به من تعلق گرفت. بارها در سیمنارها و کنفرانسهای بینالمللی شرکت کردم، نمایشگاههای عکاسی در داخل و خارج دایر کردم. با روزنامهها و سازمانهای بینالمللی به عنوان روزنامهنگار و عکاس کار کردم و چند صباحی در مطبوعات افغانستان با نامهای مستعار فعاليت کردم.
در قسمت اول مالستان، وقتی از سوزناله ناهور جدا میشی به گردنه پرارتفاعی میرسی که اسمش است "ایسپی کوتل" (سفید کوتل). ارتفاعش از آجیگک کمتر نیست اما بسیار پیچ در پیچ است. آنقدر باید بپیچی که سرت بچرخه و بسیار شانس داشته باشی که به ته دره سقوط نکنی. وقتی به سر کوتل رسیدم، دیدم سرک با وضعیت بدی روبروست. شب گذشتهاش باران سنگین باریده بود و سیل به حد کافی سرک را راه راه کرده و خیلی از قسمتها را از شدت سیل حفر شده بود. چارهای جز این نداشتم که آرام آرام حرکت کنم. در پیچشگاهی رسیدم که سراشیبی تند بود و بریک پیش روی و پشت سر هر دو را فشار داده گرفتم. لاستیک موترسیکل تا دو متر لخشید. به زمین خوردم و خوشبختانه دورتر از موترسیکل غلطیدم.
دوباره راه افتادم تا اینکه در دم دو راهی رسیدم که یک راه به طرف داله میرفت. یک کیلومتر از آن دو راهی نگذشته بودم که در یک پیچشگاه که فکر میکردم راه مستقیم باید باشد که نبود و من تنها راه پیاده روی را دیده بودم و اصل راه پیچ خورده بود به جانب راست که به محض رسیدن به آن نکته، دستپاچه شدم و با سرعت 40 با یک سخره برخورد کردم. لاستیک پیشروی با سرعت زیاد به سنگ برخورد کرد، موترسیکل به عقب پرید. از روی موترسیکل به طرف جلو پرواز کردم و از روی شیرازه سرک که از سنگ بنا شده بود دورتر رفتم و بر روی گندم زار افتادم. . گیچ بودم. کلاه هنوز سرم بود. بدنم را به سختی از زمین کشیدم و ایستادم. پاهایم اندکی درد داشت. کف دست چپم خون آلود بود. مردم قریه جمع شده بودند و چند نفر قاه قاه میخندیدند. یکی از آنان مردی بلند قد و جوانی بود با صدای بلند گفت: "بچه عجب رقم فلمی افتادن کدی دیگه".
مردم قریه مرا بردند، چای و نان دادند، زخمهایم را بستند. تمام آنانی را که در مسیر راه دیدم به نحوی به من کمک کردم دوست شدم.
هنوز کف دستم زخم است. این سفر پر از ماجرا بود. گفتم این قسمت که اندکی پرمخاطره بود اینجا یادآوری کنم.
این است زندگی یا در رویا و یا در ریا. شاید از دو حال خارج نباشد و شاید هم از چندین حال. گفتم هر کسی آدم است و هر کسی زندگی میکند. این یکی که زنده بود و زندگی میکرد، آخر رفت. او با روح بلند و مقدس از دنیا رفت. مایکلجکسن را میگویم. خدا بیامرزد او را. او که با القاب شکوهمندی مانند سلطان پاپ و ابرستاره موسیقی که با آلبوم "بزن به چاک" و "دلهره آور" شهره شد و یک ساختار نوینی در عرصه موسیقی پاپ پایهگذاری نمود. او که هم خواننده بود، هم آهنگساز، هم ترانهنویس، تولیدکننده، تنظیم کننده، رقصنده، طراح رقص، بازیگر، نویسنده، تاجر و مدیر مالی.
آدمی با چنین بزرگی بعد از 50 سال قلبش ایست میکند و زندگی بعد از او "دلهرهآور" میشود. جکسن آدم خیرخواه بود و طبق اطلاعات در باره کارهایش، او میلیونها دالر برای اهداف خیریه وقف و یا جمع آوری کرده و از 39 جنبش خیرخواهانه حمایت کرده است. در دهه 1990 یک سری اتهامات نسبت به سوء استفادهء جنسی از کودکان بر او وارد شد که پلیس تحقیقات جنایی به دلیل عدم وجود شواهد کافی نتوانست او را توقیف کند. مایکل عزیز که روزگاری، رویایی موسیقی آمریکا بود، شب جمعه گذشته درگذشت، او از دنیا رحلت کرد و ملکوتی شد .
بریتنی اسپرز در یکی از تازهترین آهنگهایش میگوید انسانها به دو دسته تقسیم میشوند. یا سرگرمیسازند و یا تماشاگر. جکسن موفق ترین سرگرمیساز بود که میلیونها آدم را در طی چهار دهه به دنبالش کشانیده بود. امروز میلیونها آدم سرگردان شدند. برای من، مایکل جکسن مرد شکوهمند و بزرگی بود و خواهد بود. طرز موسیقی او استثنایی است و برای خیلیها الگو شد.
هر آدم را نبینید، یک آدم را ببینید. هر آدم را نبینید، هر آدم آدم نیست، ریاکار و کذاب است. من که حوصلهء چندین ساعته دیدار با هر آدمی را ندارم. اما امروز مرد بزرگی را دیدم که برایم وجودش، حرفهایش، نگاهش و گامهایش عظمت داشت و شکوهمند بود. او اسد بودا است. اسد عزیز چند روز است که به کابل، به وطنش برگشته است. سالها در ایران مشغول تحصیل بوده است. اهالی مطبوعات و ادبیات همه او را میشناسند. نویسنده قهار و زبردستی است. من کسی را تا حال با چنین توانمندی و نبوغ ندیدم. اگر دیدم آدمهای بزدل، دورو و خایهمال بودند که در هر قالب افتاده ذوب شدند. اسد اسد است با احساس و غرور. پیشنهاد میکنم برای تمام دوستانی که علاقمندند چیزی بیاموزند و بشنوند، روزانه او را ببینند و حرف بزنند. او آدم بیریا است. تظاهر بلد نیست. از جمله آدم بزرگها نیست. او خیلی عمیق است و با سواد. او در گفتارش ساده است. لاف و گزاف بلد نیست و از نامهای قلمبه سلمبه مثلا فوکو، ژاک دریدا، هایدگر و فلانگر و بهمانگر یاد نمیکند. او آدم پرمایه است در رشتهاش.
به خیلیها نمیشود اعتماد کرد. دورواند و آدمهای دغلباز. من آدم سادهام و خیلیها از من سوء استفاده کردند و مرا فریب دادند. پیشنهاد میکنم به دانش خیلیها فریب نخورید. خیلیها دو سه کلمه بلدند و خود شان را در هر زمینه علامه دهر میدانند. آنها زبان دارند و تظاهر اما در حقیقت شارلاتان هستند. اسد را عزیز بدارید و نگذارید او در کابل احساس تنهایی کند. اسد بودا، سرمایه این کشور است و من شخصا به وجود این عزیز افتخار میکنم.
امروز تمام بعد از ظهر را باهم بودیم و در سرکهای پل سرخ و کارته سه پرسه میزدیم. در هر زمینه صحبت کردیم. از افغانستان گرفته تا ایران، اروپا و آمریکا. اسد، در باره برنامههایش صحبت کرد و قرار است کتاب بنویسد. من به دانشجویان دانشگاه کابل، خصوصا رشته جامعه شناسی پیشنهاد میکنم که حداقل هفته یک بار جلسه پرسش و پاسخ ترتیب بدهند و از این بزرگ مرد چیزی بیاموزند.
اسد عزیز! برگشتنت را به وطن تبریک میگویم و من در کنارت هستم تا هستم.
برای اولین بار پدرم گوسفند ذبح کرد. این بار خوشحال تر از همه زمانها دیدمش. من بارها به خانه رفتم اما با برخورد سرد پدرم روبرو می شدم. حق دارد چون من دست خالی می رفتم. شاید پدرم بارها با خودش گفته بود که فرزندی که به درد پدر و مادرش نخورد و برش پول کمایی نکند او چه فرزندی است.
بلی، من هم چنین آدمی بودهام تا اکنون. پدرم دهقان است و جوانمردانه زیسته است تا حال. او آدم پرکاری است و هنوز که سنش نزدیک به هفتاد و پنج رسیده است از کارهای دهقانی لذت می برد. پدر و مادرم پنج بچه دارد و دو دختر. از هفت فرزندش یکی من هستم، آدم بیکاره که چندان به درد پدر و مادرم نخورده ام. شرمنده ام پیش شان و بارها با خودم گفتم این بار تلافی می کنم و این بار تلافی می کنم اما این روزگار ناسازگار چندان روی خوشی هم با من نداشته است که به چنین فرصتی دست یابم. می ترسم تا آخیر عمرم اینطور شرمنده بمانم و از دست من کاری ساخته نباشد. آنان برای من زحمت های زیادی کشیده اند.
روزی را به یاد می آورم که در ضلع شرقی خانه گلی ما، روی تخته سنگی نشسته بودم و به بچه های نگاه میکردم که نان و کتاب زیر بغل شان، از جلو خانه ما رد میشد و خوش خوشکان مکتب می رفتند. پدرم به من نزدیک شد و برای اولین بار که من خیلی کوچک بودم با من مصلحت کرده گفت: "بچم، از همین لحظه خودت انتخاب کن که میخواهی چوپانی کنی و یا مکتب بری. میدانی که چوپانی سخت است، رمه گم میشه، گاهی گرگ می خوره و گاهی مریض شده می میرند. هزار رقم جنجال داره که باید زیر بار منت مردم بروی و تحمل داشته باشی. اما مکتب اگر بری، آخوند میشی، معلم میشی، شاید مثل معلم داوود و ملا موسی ده ها سیر گندم به خانه بیاری و سربلند زندگی کنی".
گفتم، پدر! دلم میشه مکتب برم. میدانستم این انتخاب برای پدرم سخت بود. روزگار بدی داشتیم. یادم می آید وقتی مکتب می رفتم خیلی وقتها در خانه نان نبود و من با دست خالی به مکتب می رفتم. یادم می آید در مکتب به دو سه نفر در درسهای شان کمک می کردم و در بدل آنان به من نان می دادند.
یاد تمام آن روزها بخیر. از آن همه درد و زحمت، تنها خاطره است که در ذهنم باقی مانده است.
چند روز است پیش مادرم هستم. مادرم مریض است و بدبختانه امسال مریضی اش بدتر شده است. طبیعی است وقتی سن انسانها به کهولت می رسد، جسم هم تاب و توانش را در مقابل امراض از دست داده و شکننده می شود.
در تپه ای که خانه ماست با سرعت بالا آمدم. هیچ کس خبر نشد وقتی من به خانه رسیدم. هیچ کس باورش نمی شد که من با موترسیکل از کابل میروم بامیان و بعد هم چندین ولایت و ولسوالی ها را با موترسیکل طی می کنم و به مالستان می رسم و بعد هم در قریه "گردعلی" به زداگاهم می آیم. دوستان و خویشاوندان وقتی به دیدنم می آمدند باور نمی کردند که من از کابل با موترسیکل آمدم تا وقتی موترسیکل را نمی دیدند. اما می دانید که پشت این سفر جنون آمیز عشقی دیدار مادرم بود. عشقی که جنون هم در مقابل آن سر عجز فرود می کند. من به دیدار مادرم رفته آمدم که وقتی آمریکا بودم برش قول داده بودم به محضی برگشتم به زیارتش می آیم.
هرکس در باره مادر گفته و نوشته است اما سوال اینجاست که چه چیز گفته نشده در باره مادر که گفته شود؟
ناپلئون میگوید: "مادر با دستی گهواره و با دستی عالم را تکان میدهد". ادیسون هم میگوید: "دنیا هر چه دارد از من است و من هرچه دارم از مادر". رسول خدا گفته است: "حق پدر این است که از او در طول زندگی اطاعت کنی و اما حق مادر را هرگز نمیتوانی ادا کنی. حتی اگر به تعداد شنهای بیابان و قطرههای باران، روزها در خدمتش بایستی، تنها به جای زحمات طاقت فرسای دوران بارداری او نخواهد بود".
شبی را به یاد می آورم که پدرم از من خشمگین بود به خانه اجازه ام نداد. مجبور شدم بیرون بخوابم اما این مادرم بود که همیشه از من حمایت می کرد و صورتم را درمیان دستانش می گرفت و به من امید می داد که روزی بزرگ خواهم شد و برای خودم مردی خواهم شد.
هان، می گفتم. وقتی موترسیلکم را در پیش دروازه پارک کردم. رفتم در خانه ته، پتلونم را که به خاطر گرد و خاک و سردی باد موترسیکل روی لباسم پوشیده بودم کشیدم. برگشتم به خانه کهنه که به محضی ورود تنور دیده می شود که برابر عمرم من است. در را باز کردم. مادرم استراحت بود. مادرم از درد لاغر شده و اندکی هم کوچک.
بلند گفتم، مادر سلام! از جایش پرید و فریاد زد: "نسیم تویی! از خیلی وقتها منتظرت بودم که گفته بودی میایی". خودم را در آغوشش رها کردم و سیر گریستم.
چند لحظه بعد، وقتی همسایه ها خبر شدند سرازیر شدند و دید وادیدها شروع شد.
نکته: این یادداشت را از بازار شنیده پوست کرده بودم، نمیدانم چرا زودتر ظاهر نشده بود.
از گرسنگی از پا افتاده بودم. هر لحظه حس می کردم از روی موترسیکل می غلطم به زمین. در راه مردی که دو سبد بار روی الاغش داشت راهش را کج می کرد، صدایش کردم "کاکا جان، روی الاغت چه بار کردی؟" در پاسخم گفت: "علف برای الاغم". ازم پرسید که چه می خواهم. گفتم با خودم فکر کردم که چیزی خوردنی بار کردی، من گرسنه ام.
بی تاب شدم. دورتر از سرک، خانمی در لب جوی پیاله و چمچه می شست. موترسیکلم را خاموش کردم و مادر صدایش کرده سلام زدم. گفتم من گرسنه ام، نان می خواهم به رضای خدا، حاضرم بخرم، اگر مسافری دارید، برش دعا می کنم اگر کسی مریض است دارو با خودم دارم. گفت، فقط دعایت کار دارم نه چیزی دیگر. یک بالشت و تشک در زیر سایه درخت انداخت و یک چایجوش چای سیاه همراه با دسترخوانی که دو جوره نان تازه از تنور برآمده بود آورد.
خانم دیگری پیدا شد و قصه گرم شد. من آدم قصه گو هستم و از گپ زدن هم کم نمی یارم. جلسه گرم شد و بچه های جوان شان هم آمدند. نزدیک یک ساعت قصه کردیم و سرانجام به جاهایی کشیده شد که از من پرسیدند، زن دارم یا نی. آنان به من پیشنهاد کردند که من به قریه شان بروم معلم شوم و از همانجا زن بگیرم. یک تپه را نشان دادند و گفتند روی آن تپه خانه بساز و زیر آن گل کاری کن و باغ برای خودت بساز. من که آدم رویایی هستم یکدفعه در رویا رفتم و هزار چیزی در ذهنم گذشت. یک لحظه از خودم غافل شدم و در تصوراتم می دیدم که خان منطقه شدم. بعضی ها مرا ارباب صدا می زنند بعضی ها قریه دار، بعضی ها میر اما بعضی های دیگر که از من خوشش نمی آید مرا اوقی صدا می زنند. می بینم که ما شاالله سه چهار تا زن دارم و یک عالم فرزند که می توانم از شان ارتش بسازم. اطراف خانه باغ است و جالب از همه اینکه دو سه تا آهو اطراف خانه مستی می کنند. اسپ تیزرفتاری دارم که مردم تا می خواهد رفتارش را ببینید تنها گرد و خاکی را در هوا می بینند اما خود اسپ فرسنگها از دید دور شده است. در همین خیالات بودم که یکی از آن خانم ها گفت چایت یخ شد. دوباره به شوب کردن چای مشغول شدم تا سیر شدم.
به یاد داشته باشید که صداقت و راستی یکی از کلیدهای است که با مردم قریه می توانید نزدیک شوید. کوشش کنید به خانم ها مادر و خواهر صدا بزنید و چشم چرانی نکنید. با مردان با دو دست احوال پرسی کنید و گردن تان را خمیده گرفته تشکری کنید. در مورد دهقانی و حاصلاتی که قرار است بردارند صحبت کنید و خود تان را با آنان نزدیک احساس کنید.